رنگ های دلم

اتاق

داشتم توی وب راحت و بی خیال دنبال منصور اوجی و آن شعر جادویی اش "و تو یک روز غروب بی صدا خواهی مرد .... " می گشتم نه فکر آینده بودم ونه گذشته به قول ذن تو زمان حال , در این گشت و گذار به وبلاگی رسیدم  که در باره شاعری جوان به نام پژمان الماسی نیا و شعرش بحث می کرد نگاهم آرام روی کلمات لغزید و به اینجا رسید :

"اتاقم/اتاقی که دیگر نیامدی/گرم نفس های آن روز توست"

و باورتون نمیشه ناگهان با یک سرعت بسیارزیاد,عجیب و دورانی رفتم عقب به کجا؟ 13 سال پیش 1375.

و قیا فه مهربون خجالتی و بچه درسخونیش اومد جلوی چشمهام . صدای نرم و بی آلایشش که برام شعر می خوند پیچید توی گوشم . شعر های خودش که گاهی هم برای من گفته بود با زبانی ساده و نزدیک به زبان شاعر جوان ما . این شعر تداعی کننده خاطراتی بود که سالها ست خاک گرفته و احساسی که به نوعی سرکوب شده ,مثله شده, خیانت شده و..... و دیدم یکهو نشستم و آن دوران را در قالب "1984"  جورج اورول پیاده سازی می کنم . خانواده و عرف جامعه را جای برادر بزرگ نشوندم . وجدان نا آگاه من شد پلیس افکارو در آخر تربیت و ذهنیت من شد زندان و زندان بان . و دیدم همون بلایی که برسر اسمیت و جولیا آمد بر من هم اومده  بود . امید اسمیت به کارگران اوشنیا بود بعد امیدش را ازدست داد و به همه چیز خانت کرد ولی من امیدی نداشتم و باز هم به همه چیز خیانت کردم.  آخرین باری که دیدمش برای من با آدمهای دیگه تفاوتی نداشت , اما الان داره , الان دوستی عزیز و خاطره ای شیرینه . این شعر شعله ای را روشن کرد که در واقع آتش زیر خاکستر بود آتشی که برادر بزرگ در زیر خاکسترمن پنهانش کرده بود . پس امیدی هست به شعر , به احساس ناب و یا ...

 

اتاقت

اتاقی که دیگر ندیدم

وعده گاه ساده آبی

خالی از من

خالی از تو

من فرسنگ ها دورتر از من

تو فرسنگ ها دورتر از اتاقت ...

 

+   نگار ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

آن یار کزو خانه ما جای پری بود .....

او رفت  و و تمام ترانه های مهر و باران را برد . عطر خوش چای و مربای به قصه های قشنگ و نوازش دستهاش و... همه وهمه را برد و با همه اونها به خاطره ها پیوست .

از نبودنش احساس سرما کردم پشتم لرزید و دیدم یکی از ستون های زندگیم رفته و دیدم مامانی مهربونم دیگر نیست با خودش او رفته با صدایش .

خانوم خانوما دلتنگتم . miss u

+   نگار ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

سلام دوباره

امروز بعد از مدتها اومدم تو وبلاگ تا یه چیزی پست کنم . چند روزه که عجیب دلم می خواد یه غول چراغ جادو داشتم تا فی الفور منو به اونور آبها پرتاب میکرد . از جنس دوم بودن  دیگه خسته شدم . من این ده بزرگ و خرافاتی رو نمی خوام و .... 

+   نگار ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

بدون عنوان

امروز آفتابیه . اما برای من یه روز ابری محسوب میشه . دلم گرفته . دلم از دست مردم دوست و آشنا . غریبه و خودی گرفته . از حرفهای بیخودی که دور و برمون می گن . از شایعه مسیحی شدن خواننده مرحوم اون هم  حالا که دیگه زبونش بسته است و نمی تونه حرفی بزنه ایمیل پشت ایمیل راجع به این موضوع . بابا مگه شماها کارو زندگی ندارین که این همه تو کار دیگران فضولی می کنید ؟ تا حالا شده خودتونو جای یکی از همین قربانی هاتون بذارین و ببینین که چه لحظه های شیرینی !!!! دارین براشون درست می کنین . هنوز چند ماهی از قربانی کردن اون یکی هنرمند مملکتمون نگذشته و البته این مابین باقی خلایق معروف هم بی نصیب نموندن  . البته این قضیه به آدمای معروف ختم نمیشه و اگه دقت کنید میبینید که تو فامیل و در و همسایه هر روز روزی چند وعده این حرکات عجیب و تکرار می کنید . تا کی ..... ؟؟؟  اگه بجای این کارا حواستونو به زندگی تون جمع کنین بیشتر مشکلاتتون حل میشه . قول میدم

+   نگار ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

سفر نامه نئور

این روزها هرگاه چشم هایم را می بندم درخت,جنگل,مرتع و چشمه میبینم . خواب رویای سفر است و بیداری حسرت سفر.روح من در سوباتان و مراتع تالش اطراق کرده و خیال بازگشت ندارد. البته حق هم دارد .چرا؟

چون خوب معلومه در آنجا رویای بهشت تحقق می یابد. زیبایی طبیعت آنچنان گیرا و دل انگیز است که همه فکر و ذهن را اشغال می کند .این سفر گذر از پردیس است .

روز اول  حرکت ساعت 6 بعد اظهر وسیله نقلیه اتوبوس , ازدحام همسفران , چهره های جدید , تصویری ملال انگیز از ساعتهای متمادی نشستن در این خودروی بزرگ جمعی! و بعد رفتن و رفتن .

روز دوم عبور از جاده آستارا_اردبیل ,رود ارس,حصار مرزی ایران و آذربایجان,جنگل های انبوه آذربایجان و مراتع ومزارع ایران !!! , گردنه زیبای حیران ,جاده و ... ناگهان  نئور . هیجانی که از دیدن دریاچه نئور به ما دست داد وصف ناشدنی است .دریاچه ای آبی محصور در سبزه وآلاله های زرد.

دریاچه نئور در دامنه کوه بغروداغ (2982m ) بین استانهای گیلان و اردبیل قرار دارد.ارتفاع دریاچه از سطح دریا 2400m ,وسعت آن 200 هکتار,حد اکثر عمق 5m و متوسط عمق 2m   است . آب دریاچه از چشمه های اطراف و ذوب برف کوههای دوروبر تامین میشود.پوشش جانوری این دریاچه شامل پرندگان مهاجر , میگوی آب شیرین, قزل آلای رنگین کمان و پوشش گیاهی آن آلاله زرد ,زنبق سیاه , شقایق و.. می باشد.

 با عجله از اتوبوس پیاده شدیم . کوله بردوش و دوربین ها آماده , محو این همه زیبایی . آغاز سه روز راهپیمایی و زندگی در طبیعت .راهپیمایی شروع شد پیوسته میرفیم و هر از گاه درنگی برای گرفتن عکسی همه چشم بودیم و مفتون دل ربایی طبیعت.

نرم نرمک نئور را پشت سر گذاشتیم . آنچه در پیش رو داشتیم دشتها و مراتع سرسبز سرشار از گل های زرد , بنفش, آبی, قرمز بود که در گوشه و کنار آن گله های گوسفندان و رمه اسبهای در حال چرا , چادرهای پراکنده عشایر شاه سون , رودهای کوچک وچشمه های آب  دیده می شد . آسمان ابری بود و ریزش نرم و پراکنده باران در جای جای مسیر ما را همراهی میکرد که در ارتفاع بالاتر تبدیل به بادوباران نسبتا تندی شد وما مجبور به حرکت سریعتر شدیم و به اجبار غافل از عکاسی با اینحال لذت این همه زیبایی را خراب نکرد . رفته رفته پوشش گیاهی تغییر می کرد . دشتها و مراتع را از بالاتر می دیدیم وگاه باریکی راه,  که از نظر دسته بندی راهها به مالرو معروف است,بر سر پرتگاهها ما را وادار میکرد فقط به قدم بعدی و حفظ جان عزیز فکر کنیم . بعد از رگباری طولانی از دامنه کوهی پایین آمدیم . در میانه مسیر در کنار چادری از عشایر ایستادیم و در زیر تابش دلچسب آفتاب با تنی لرزان مشغول به صرف ناهاری مختصر شدیم. در پایین دست چشم اندازی زیبا بود که به آرامی توسط توده ابری زیرک پوشیده شد گویی ما بر ابرها ایستاده بودیم . بعداز ناهار به داخل آن ابر نرم و نه چندان نازک سرازیر شدیم و این مه شدید تقریبا تا انتهای سفر ما را همراهی کرد. دهکده ورزان و مسافت زیادی از راه را در مه طی کردیم . دم دمه های غروب و نزدیکی های دهکده سوباتان دیگر از مه خبری نبود . سبزی خیره کننده ای که توسط پرچین های چوبی به طور نامنظم تقسیم بندی شده بود و کلبه هاو آلاچیق های چوبی پراکنده ازهم دیده می شد . شب هنگام به اطراقگاه رسیدیم .چادرها برپا بود و اثاثیه ماهم خیلی زودتر رسیده بود . مسئول تدارکات با دم جوش گل گاوزبان از ما پذیرایی کرد  و بعد استراحتی عمیق همراه با رویای طبیعت .

روز سوم : بیدارباش , نرمش,خنده و گفتگو در خلال صبحانه ,مه و گشتی در سوباتان .

روستای سوباتان در ارتفاع 1840m و در مرز مراتع و جنگلهای تالش قرار دارد .نام سوباتان در گویش محلی به معنای آب در چاله است. این روستا دارای بافتی پراکنده و یک بازار مرکزی می باشد . حرفه اصلی روستائیان دامداری است. به گفته یکی از سکنه جمعیت این روستا در حدود 500 نفراست که در فصل گرما در روستا اقامت دارند و در دیگرفصل  به لیسار از توابع آستارا کوچ میکنند البته از هر چند خانوار یک یا دو نفر برای نگهداری از رمه ها در روستا باقی می مانند آنهم در کلبه هایی که فاقد هرگونه عایق بندی اند و تماما از چوب ساخته شده اند.  این روستا فاقد برق ولوله کشی آب است . البته پولدارترها برای  مواقع ضروری اقدام به خرید موتور برق کرده اند . وسیله رفت و آمد به شهر اسب یا قاطر و هر از گاه نیسان وانت می باشد.

برای رسیدن به بازار مرکزی ابتدا از کنار گورستانی رد شدیم که به جز دو یا سه قبر مابقی فاقد سنگ قبر بودند . محدوده هر گور با سنگ چینی کوچک ونامنظم که به طور عمودی در زمین قرار گرفته بود مشخص می شد در بالا و پایین دو سنگ بزرگتر مثلثی شکل با همان روش در زمین فرو رفته بود چیزی بسیار شبیه به آنچه در گورستان سنندج دیده بودم .سپس کوچه ای خاکی یا به بیان بهتر گلی را رد کردیم که در دو طرف آن پرچین هایی مستمر کشیده شده بود و در پای پرچین ها گلهای سفید و بنفش و گلهای قرمز رنگی شبیه به شقایق  که گفته میشد خشخاش وحشی است . پس از گذر از چند کوچه و دیدار با روستاییان به منظره عجیبی بر خوریم . مزرعه و خانه ای بر فراز یک تپه که قسمتی از آن فرو ریخته بود . در لایه های زیرین این تپه گورستانی قدیمی مشهود بود .قبرهایی که در یک برش عمودی دیده میشد .سنگ لحد و استخوانهایی بیرون افتاده . اهالی از دانستن قدمت گورستان اظهار بی اطلاعی می کردند . بازار مرکزی مجموعه ای از دکانهای چوبی بود که مایحتاج ساکنین در آن به فروش می رسید . در بقالی علاوه بر اجناس معمول آفتابه,کفش پلاستیکی ,لباس و پتو نیز عرضه می شد . مغازه ای پالان خر با روکش  جاجیم می فروخت . قهوه خانه ها هم قصابی بودند و هم کبابی  . در آن بازار عجیب مسافر خانه ای کوچک هم به چشم میخورد . پشت بازار حسینیه ای بزرگ قرار داشت که با توجه به مصالحی که در ساخت آن بکار رفته بود مشخص می شد که نوساز است. در راه بازگشت گله ای گوسفند مارا تا اطراقگاه بدرقه کرد . پس از بازگشت  باقی روز را  به استراحت و معاشرت با همسفران گذراندیم .

روز چهارم : بیدار باش , صبحانه ,جمع کردن اثاثیه و چادرها و حرکت به سوی لیسار.

آن روز صبح آفتابی بود ولی تا زمان حرکت ما باز هم مه همه جا را فرا گرفت گویی طبیعت با ما سر شوخی داشت . به هر روی از سوباتان خارج شدیم .در پیش رویمان دشتی وسیع بود پوشیده از سبزه و سنگ سفید. هر چه پیش میرفتیم بر میزان سنگها افزوده میشد و ساختار طبیعت کوهستانی تر. پرتگاهها و دره ها با چشم اندازهایی بسیار زیبا دیده میشدند. پس از طی مسیری آرام آرام  درختان جنگلی با پوششی تنک  پدیدار شدند و هر چه بیشتر می رفتیم حجم درختان انبوهتر می شد و زمین سرسبز تر . تا جایی که در قسمتی از مسیر زمپن پوشیده از سرخس بود سرخس هایی بسیار بسیار شاداب.  بالاخره  به جنگل انبوه رسیدیم و باقی راه را در سراشیبی طی کردیم . مه رقیق تر شده بود و زیباییهای جنگل دیده میشد . جنگلی بکر و دست نخوده که دست ویرانگر انسان متمدن به آن نرسیده بود نه درخت قطع شده ای و نه بطری نوشابه یا بسته بندی پفک یا چیپس , هیچ کدام دیده نمی شد . درختان قیمی سر به فلک کشیده با آن شاخه های کج و در هم پیچیده شان  یاد آور گذشته جنگلهای ویران کنونی در شمال بود . هر چه پایین تر می رفتیم صدای رودخانه بیشتر به گوش میرسید و نشانگر نزدیکی پایان راه بود . پس از غروب به لیسار رسیدیم در آنجا با چای و هندوانه خستگی را گرفتیم . سوار بر اتوبوس آوازخوانان با طبیعت وداع کردیم وقدم به دنیای متمدن گذاشتیم .به هتل رفتیم که  در آنجا بهترین چیزی که انتظارمان را می کشید حمامی گرم و تمییز بود.  و این پایان سفر ما شد.

+   نگار ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir